به یاد آر آغاز محمود را،
فروزندهی آتش و دود را،
که شد او چنین سهل بر ما سوار،
چو ما خواب رفتیم هشتاد و چار!
اگر آن زمان همصدا میشدیم،
به یک کاندیدا مقتدا میشدیم،
نمیشد چنین کس برون ناگهان!
پسِ رأی ما سخت میشد نهان!
چو تحریم شد کار ماها ولی،
شمارَش به ماها بکرد برتری.
***
اگر بار دیگر به منزل شویم،
بِباشد دگر باره این ترس و بیم،
که میمونِ دیگر شود انتخاب،
چو ما جملگی اهل چُرتیم و خواب.
چو سوراخ، باری گَزیدش تو را،
دگر باره سویش روی پس چرا؟
چه کس گشته تا حال از انفعال،
برنده که این گونه گویی تو حال؟
تو گیرم که رأیت نگه داشتی،
نکردی به صندوق تو آشتی،
و باقر بشد فرد مافوق تو،
بینداخت قلَاده بر طوق تو،
تو دیگر نداری حقِ اعتراض،
چو خود آگهی بهتر از من زِ راز،
که پیروزی وی از آن شد پدید،
که کَس رأی تو را به صندوق ندید!
آغاز محمود
در باب احترام به عقاید دیگران

به صرافت افتاده بودم جستاری طویل در این باب بنگارم، لاکن بر آن شدم که به منظور ایحاد سهولت در درک و انتقال سریعتر کلّیت موضوع، نظریات خویش را در قالب یک فلوچارت به سبک الگوریتمهای رایانهای درآورم.
ایدهی نخستین این شیوه از پروانهی عمومی همگانی گنو که به منظور نابودی قانون وحشیانهی کپیرایت به دست ریچارد استالمن نگاشته شد، گرفته شده است. قانون کپی رایت برای ایحاد محدودیت و نقض آزادیهای کاربران ایحاد شده بود. با این حال این پروانه با استفاده از همین قانون، یک و تنها یک محدودیت ایجاد کرد که آن هم محدودیت در آزاد ماندن محصول و جلوگیری از نقض آزادیهای کاربران بود، بدین گونه که معتقدین به کپیرایت برای نقض آزادیهایی که هدف کپیرایت بود، یا باید اعتقاد خود به کپیرایت را زیرپا میگذاشتند که در این صورت هدف این پروانه برآورده شده بود و یا به آزاد ماندن کاربران تن میدادند که باز هم هدف این پروانه برآورده میشد.
ITU چهطور میتونه اینترنت رو پشت درهای بسته نگه داره؟
اینترنت به ما آزادی میده، تا در مقیاس بیسبقهای با دوستانمون صحبت کنیم، کارهای هنری بکنیم، یک کسبوکار راه بندازیم یا بر علیه دولتهامون صحبت کنیم. این اتّفاقی و تصادفی نیست. اینترنت از ابتدا برای ایجاد گفتوگوهای همهگیر توسّط جامعهای از دانشمندان و مهندسان طرّاحی شد، برای همین هم هیچ فشاری از بالا روشون نبود.
ولی الآن یک تشکّل که توسّط دولتها کنترل میشه داره کاری میکنه که مکان جدیدی بشه که دربارهی آیندهی اینترنت تصمیم میگیره. اسمش هست «اتّحادیهی ارتباطات راه دور بین المللی» یا ITU. و در آذرماه امسال دولتهای جهان گرد هم میآن، تا تصمیم بگیرن که چهطور اختیاراتش رو گسترش بدن تا بتونه تصمیمات مهم رو در مورد شبکه بگیره. اتّحادیه میتونه یه ریسک بزرگ برای آزادی بیان برخط در هرکجا باشه.
هیچکس صاحب اینترنت نیست.
اینترنت مجموعهای از شبکههای مستقل در سراسر جهانه. هرکسی میتونه یه دونه از این شبکهها بسازه. استانداردهای معمول که اینترنت بر روی اونها ساخته شده به وسیلهی گفتوگوهای آزاد برخط بهوجود اومدن، نه از انحصارهای یک دولت یا شرکت خاص.
ولی حالا بذارین با اتّحادیه آشنا بشیم!
نخست این که اتّحادیه قدیمیه. خیلی قدیمی. نه به اندازهی سیدی، نه به امدازهی تلفنهای با شمارهگیر چرخشی، به اندازهی تلگرافی که با کد مورس کار میکرد. وقتی در سال ۱۳۴۴ شمسی تأسیس شد اسمش بود اتّحادیهی تلگراف بینالمللی. برخلاف اینترنت، اتّحادیه بر اساس گفتوگوهای آزاد بین دانشمندان و مهندسان شکل نگرفته بود. به جاش فقط دولتهابه اتّحادیه رأی دادن. و این رأیها پشت درهای بسته داده شد.
اگه دولتها در دادن قدرت بیشتر به اتّحادیه برای تصمیم گیری دربارهی اینترنت موفّق بشن، سهم ما یه سازمان دولتی عقبمونده و بالا به پایینه که با سیاستهای باز و پایین به بالای فعلی عوض میشه و ساختار اینترنت رو در جهان تغییر میده.
و این تازه شروع مشکلات ماست.
اتّحادیه شفّافیت نداره. پیشنویس لایحههای اتّحادیه علنی نیستند، و مدل «یک کشور، یک رأی» اون تمام قدرت رو به دولتها میده. اونها میتونن در بارهی اینترنت ما تصمیم بگیرن، بدون این که حتّا بدونیم دارن دربارهی چی صحبت میکنن، و بعد که تصمیم گرفته شد، خبرش رو به ما میدن.
چه نوع تصمیماتی برای نشست آذرماه امسال درنظر گرفته شد؟
خب، اینجا چندتا از پیشنهادات واقعی هستن که به بیرون درز کردن:
قطع دسترسی به اینترنت برای تعداد زیادی از دلایلی که تشریح دقیقی ندارند؛
برخورد با فعّالیتهای حقوق بشر بینالمللی؛
دادن قدرت بیشتر به دولتها برای زیرنظر گرفتن ترافیک اینترنت و اعمال نفوذ قانونی بر نحوهی فرستادن ترافیک؛
تعریف کردن هرزنامه چنان مبهم که میتونن بستن هرچیزی رو باهاش توجیه کنن: از عکس گربههای ناز تا کمپینهای حقوق بشر.
و قوانین جدیدی برای پول گرفتن از فراهمکنندگان محتوایی که به کاربرها میرسه، که معنیاش میتونه محتوای کمتری که به جهان در حال توسعه میره، و بسته شدن سایتهایی که براشون پول نمیدین باشه.
ولی قسمت واقعاً ترسناکش:
کشورهایی که بیشترین تلاش رو برای کنترل اتّحادیه میکنن، همون کشورهایی هستن که تجاوزکارانه اینترنت رو سانسور میکنن.
در روسیه، ساخت ویدئویی علیه دولت میتونه شما رو دو سال در زندان نگه داره.
در چین نمیتونین حتا به بیشتر وبسایتهای اجتماعی وارد شین.
و ایران داره تلاش میکنه اینترنت ملّی و شبکهی ایمیل خودش رو بسازه، تا تمام جمعیت رو زیر نظر بگیره.
البته اتّحادیه کار خوب هم میکنه
اونها به جهان درحال توسعه کمک میکنن شبکههای ارتباط راهدور برپا کنن و اتّصالهای پرسرعت رو توسعه بدن.
سیاستهای فعلی اینترنت هم بدون مشکل نیست.
ایالات متّحده در این مورد برتری و نفوذ داره.
ولی
ما نیاز به حلّ این مشکلات به گونهای داریم که آزادی، عملگرایی و سیاست پایین به بالایی که اینترنت رو این قدر عالی کرده حفظ کنه.
آذر امسال دولتهای ما میشینن تا آخرین تصمیمشون رو دربارهی آیندهی اینترنت بگیرن. وظیفهی ما کابران اینترنت، در هر کشوری از جهان اینه که بهشون بگیم: برای اینترنت آزاد به پا خیزید.
اگه هرکسی که این ویدئو رو میبینه بیپرده با دولتش تماس بگیره، ما شانس بردن داریم. به ما کمک کنید. این ویدئو رو به اشتراک بذارید، از این سایتها دیدن کنید تا بتونید صداتون رو برسونید، و همین الآن با دولت خودتون تماس بگیرید.
بذارید از توانایی جهانی اینترنت برای نجاتش استفاده کنیم!
به رهبرانتون بگین که با دادن اختیار تصمیمهای مهم دربارهی اینترنت به اتّحادیه مخالفت کنن.
زیرنویس فارسی این ویدئو رو از اینجا بگیرید.
وارثان زمین
-پوند، بیا اینجا رو ببین!
داکتر بود که داشت از بیرون تاردیس صدایم میزد. گفته بود که میخواهد مرا به جایی ببرد که برایم جالب خواهد بود، ولی هیچ ایدهای نداشتم که اگر پایم را به بیرون بگذارم چه چیزی را خواهم دید. کمی دلهره داشتم، ولی درنهایت خودم را راضی کردم که به بیرون بروم. همهچیز شبیه زمین خودمان بود، با این تفاوت که هیچکس دیده نمیشد. جایی که ایستاده بودیم تقریباً در بالای تپّهای قرار داشت که بر محیط پیرامون احاطه داشت، امّا به سختی میشد از پایین، حضور ما را تشخیص داد.
- به زودی شاهد نبرد عظیمی خواهی بود، پوند! البته از نظر تکنیکی چندان هم عظیم نیست، ولی خب فکر میکنم برای تو از نظر روانی خیلی مهمه! فکر میکنی طبیعت چرا گربهها رو به وجود آورد؟
- نمیدونم! جون دلش یه حیوون خنگ پشمالو میخواست؟
- ایدهی خوبی بود، ولی نه! واقعیتش اینه که قبل از اونها، موشها فرمانروای بلامنازع زمین بودن و همهجا پراکنده شده بودن و هرکاری که میخواستن میکردن. اونها تا جایی پیش رفتن که زمین احساس کرد داره به حریمش بیاحترامی میشه. اونوقت بود که گربهها رو به وجود آورد. گربهها و موشها سالها جنگیدن تا از نظر تعداد از موشها پیشی گرفتن. بعد از اون بود که دیگه گربهها سلطان زمین بودن و از قدرت موشها کاسته شد. البته بعدها گربهها در بیاحترامی به مادر زمین پاشون رو یا بهتره بگم پنجههاشون رو از موشها هم فرارتر گذاشتن و اون روز بود که زمین سگها رو به وجود آورد تا گربهها رو بسیار بسیار ضعیفتر از اون چیزی بکنن که خودشون موشها رو به اون سرنوشت دچار کرده بودن. این هنوز هنوز هم ادامه داره و هربار میزان تخریب گونههای جدید که کاملتر و هوشمندتر از گونههای قبلی هستن، بیشتره!
- داستان قشنگی بود، امّا اینا چه ارتباطی به من داره؟
- پوند، پوند، پوند! تا حالا فکر نکردی که آدمها چهقدر به حریم طبیعت تجاوز کردن؟ چرا چیزی نباید با اونها مقابله کنه؟
- شاید این کار رو کرده باشن، ولی دهها ساله که این روند ادامه داره و از اونجایی که نمیدونم الآن چه سالیه تا الآن ممکنه صدها سال شده باشه، ولی هنوز چیز جدیدی برای مقابله با اونها به وجود نیومده.
- یادت نره که طبیعت صبور، امّا بیرحمه پوند! شاید پیدایش گونههای جدید هزاران سال هم طول بکشه. اون تودهی سیاه رو میبینی که داره از سمت مغرب به ما نزدیک میشه؟ باید بهت خبر بدم که اونها لشگری از گونههای جدیدی هستن که برای مقابله با انسانها به وجود اومدن؛ و اون نقطههایی که دارن از شرق میآن و شاید سخت متوجهشون هم بشی آخرین انسانهای روی زمین هستن. تا چند دقیقهی دیگه جوابت رو به چشم میبینی!
روی تخته سنگی نشستم و تزدیک شدن دو سپاه را دیدم. گونههای جدید، بزرگتر از انسان بودند و تعدادشان نیز به وضوح بیشتر. ساعتی نگذشته بود که دو گروه به هم رسیدند. انسانها با هرچه در توان تعداد اندکشان بود به سمت خیل گونهی جدید حمله میبردند، با توپ و تفنگ و نیزه و شمشیر. ولی گویی هیچچیز بر پوست تیرهفام گونهی جدید اثر نداشت. نهایتاً بر اثر انفجار بر زمین میافتادند و لحظهای بعد دوباره برمیخواستند، که البته این اتّفاق نیز بهندرت به وقوع میپیوست. نیمساعت بعد بود که آخرین انسان نیز نقش بر زمین شد و خون سرخ گرمش رودی باریک بر زمین خاکستری جاری ساخت. داکتر دستی بر شانهام گذاشت:
- اینطوری بود که انسانها منقرض شدن! یا شاید بهتر باشه بگم منقرض خواهند شد.
اشک در چشمانم حلقه زده بود. با صدایی بغضآلود پرسیدم:
- ولی داکتر! چرا هیچ دخالتی نکردی؟ مگه تا الآن بارها و بارها زمین رو از خطر نجات ندادی؟ یعنی نمیتونستی جلوی چنین موردی رو بگیری؟
- درسته. تا الآن همیشه خطری خارجی زمین رو تهدید میکرد. امّا اینجا خطری درکار نبود. خود زمین بود که داشت روال طبیعی خودش رو طی میکرد. شاید به نظر تو این حادثه خیلی غمانگیز باشه، ولی این به خاطر نژادپرستی توئه. از دید یه ناظر بیطرف هیچ اتفاق بدی نیفتاده؛ و قبول کن پوند! این گونههای جدید از شما انسانهاباهوشتر هم هستن. حالا دیگه اونها فرمانروای بیچون و چرای زمین هستن!
پ.ن: این داستان در تاریخ ۱۰ خرداد ۱۳۹۱ برای کارگاه فنفیکشن نویسی آکادمی فانتزی نگاشته شد
یادآوری خاطرات
داستان از آنجا شروع شد که خیل کثیری از دوستان به مناسبت میلاد اینجانب، با فرستادن پیامهای تبریک خود، شرمندگی را بر من تمام نموده؛ چنان که به علت تعداد زیاد دوستان و محدودیتهای نرمافزاری، قادر به پاسخگویی یکبهیک به آنان نبودم. با این حال بیپاسخ گذاشتن این همه لطف و محبت دوستان نیز نهتنها به دور از ادب بود، که خویشتن را نیز میآزرد. اینگونه شد که به صرافت افتادم برای تمامی دوستان متن کوتاهی بنویسم و در صورت امکان خاطرهای از نخستین خاطرات خویش با آنان را به سبب یادآوری بازگو کنم. با این حال هرچه بیشتر پیش میرفتم درمییافتم که در برخی موارد به دلایل گوناگون از جمله ازدیاد خاطرات، چیز درخوری برای مشخص کردن به خصوص نمییابم. در وهلهی نخست خواستم که این موارد را از لیست حذف کنم، ولی با اندکی تأمل اندیشیدم که این امر خارج از ادب است. پس نام آنان را همانگونه که بود نوشتم و در جلوی نام آنان چیزی ننوشتم، باشد که بعدها به مرور این فضاهای خالی پر شوند. لازم به ذکر است که ترتیب نامها بر اساس زمانی است که تبریکها به دست من رسیده و هیچ اولویتی در کار نیست. با تشکر از همهی دوستان عزیز
محسن بیات سرمدی:
هوووم. داستان عجیبیه! شاید هرکسی جای من بود یا هرکس دیگهای جای تو بود، دیگه رابطهای هم بینمون نبود. اما این که هنوز بهت علاقه دارم از اون داستانهاست که شاید یه ویندوزی هیچوقت ازش سر در نیاره :دی شاید نکتهاش در اولین دیدارمون بود که به خودم گفتم ایول پسر! یه آدم آزاداندیش دیگه تو این دانشگاه کوفتی!
علیرضا قربانی:
زیاد ندیدمت، اما اون چندباری که دیدمت همشون از خاطرههای خوبم محسوب میشن. چه میتینگ ملت-آب و آتش، چه اون دوتا فیلمی که با هم دیدیم و چه تظاهراتی که با هم رفتیم تا توی دهن مایکروسافت بزنیم
ارزش عضویت در خانوادهی قربانی رو بدون
عطیفه اکبری:
اولین خاطرهام از تو بر میگرده به اون روزی که پشت در اتاق محل برگزاری جلسهی روبوتیک بودی و داشتم انگشتت رو که داشت از سوراخ روی در وارد اتاق میشد میشکوندم، هرچند که بعدها افراد دیگری (!) این کار رو انجام دادن، اون هم با در مترو :دی مواظب خودت و اون «افراد دیگر» هم باش
سمیه کرمی:
ای خالهی ما! ای که دوستت داریم بسیار! ای که تبریک میگویی به ما دو بار! قرار بود توی این متن اولین خاطراتم رو از هر کسی بگم، ولی الآن که فکر میکنم میبینم اون اوایل همچین خاطرات شیرینی هم نداشتیم
همین که الآن یکی از بهترین دوستهام هستی به اندازهی کافی خوب هست
ستاره صولتی:
ما هرچیزی که داریم از جادوگرانه و خاطرات جادوگران بعضا اونقدر قدیمی هستن که حافظهی من در به یاد آوردنشون یاری نمیکنه. ولی آخرینش اگه اشتباه نکنم در بوستان نهجالبلاغه بود که در کل خوش گذشت
جشن تولد امسال سایت رو هم که از دست دادی
مصطفا روشناوند:
این که یه تهرانی و یه مشهدی توی اصفهان با همدیگه آشنا بشن هم از اون سوژههاست که جز گنو کمتر عاملی میتونه داشته باشه. خلاصه این که من به بچههای FSUG ارادت خاصی دارم، مخصوصا اگه در حال تولید مستندات فارسی برای دبیان باشن
سیما وداد تقوی:
ای مادر ما! ای که برای ما غذای خیشمزه درست میکنی! ای که با بیل زارت توی دهن یوزر میکوبی تا سرویس شود! ای که برای ما سیارهای را به آتش میکشی! ای خدای تاریکی! ای ژورنالیست شهراد شبکیه! ای که نقاشیهای خیشگیل میکشی! ای که ارباب دو جهان در دستان توست! ای آلبالو! ای شفتالو! پامادور!
مهدی گردان:
خاطرات دانشگاهی از پیچیدهترین انواع خاطرات هستن، مخصوصا اونهایی که با همدورههات داری. چون خیلیهاشون رو تا چند ترم نمیشناسی ولی باهاشون برخورد داری. اگه بخوام خاطرهای رو به عنوان شاخص بازگو کنم همون تیم تولید بازی بود که البته با رفتن من به گروه روبوتیک دانشگاه و از دست رفتن یک دوره از زندگیم قسمت نشد
علیرضا فریزان:
علیرضا، دوست اول دبیرستانی من. سال اول دبیرستان یکی از ساهترین دورانهای زندگی من بود و از همهطرف فشارهای زیادی روی من ۱۳-۱۴ ساله بود. با این حال تنها چیزی که باعث میشد بتونم اون دوران رو تحمل کنم حضور همکلاسیهای خوبی بود که توی اون مدرسه داشتم. مرسی
مجتبا دشتی:
ناندایو؟ :دی جنبش سبز همهاش خاطرهاست، برای همه و برای همیشه. با این حال دوم خرداد ۸۸ و ورزشگاه آزادی از خاطراتیه که شیرینی اون بعد از این همه وقت هنوز زیر زبونم هست! و هنوز هم اون گل سبزی که گرفتیم رو صحیح و سالم روی دیوار خونه دارمش. به امید ایران آزاد
مریم بانو:
خاطراتمون از نظر کمّی زیاد نیستن، ولی از نظر کیفی چرا! تماشای فیلم سعادت آباد، شرکت در مراسم تقدیر از هواداران پرشینبلاگ و جشن آغاز زمستان تو خونهی بهنامترین از خاطرات خوب این اواخر من هستن. به پسر گلتون هم سلام من رو برسونین
نوا نیکپنجه:
هوووم! روم سیاه، ولی در مدتی که این لیست داشت نوشته میشد مجبور شدم نوشته رو عوض کنم، چون بر این مبنا نوشته شده بود که ندیدمت تا حالا!
خب اگه بخوام خاطره بگم هم باز هم روم به دیوار بر میگرده به تولد ملیکا! شرمنده :دی
محسن وثوق:
خالهپسری من! مدت زیادی از شناختنت نمیگذره، ولی تو همین مدت کم به خودم نهیب میزنم که چرا قبل از این نمیشناختمت. چون قراره امروز خاطره تعریف کنم برات از جلسهی آکادمی تو جشنوارهی رسانههای دیجیتال میگم و عکس دونفره با اون آشپز یونولیتی جلوی غرفهی دستبند فروشی که هنوز هم بهم ندادیش
فرهاد حسینزاده:
دکتر حسینزادهی عزیز! از تو چه خاطرهای تعریف کنم که دورانی از زندگیم همه از خاطرههایی که با تو داشتم ساخته شدن؟ شاید خیلیها این شانس رو نداشته باشن که در دوران نوجوانی با کسی مثل شما آشنا بشن و من از این حیص خودم رو بسیار خوشاقبال میدونم. تنها کاری که میتونم بکنم تشکره، برای این که بودی!
عبدالکریم جهاندار:
جهاندار عزیز ما و برادر من! آکادمی فانتری برای ما نقطهی شروعی بود ولی اونچه که من رو به صورت خاص به تو علاقهمند کرد، جبههی مشترکمون بود در جنبش سبز ایران که اگرچه (در ظاهر البته!) به نتیجهی مطلوب نرسید، ولی دوستیهایی چنین خوب رو برای ما به ارمغان گذاشت
حامد زهرایی:
حامد عزیز ما که یک شب از اصفهان اومدی تهران تا صبح زود با هم از تهران سفر کنیم به دماوند. گرچه نتونستیم روی دریلچهی تار بادبانهای قایقمون رو براشته کنیم، اما اون روز برای من روز خیلی خوبی بود و این رو مدیون شما و همهی کسایی هستم که با حضورشون موجبات اون سفر رو فراهم کردن
سهیل نیکفر:
داداش سهیل! مطمئناً اون شبهایی که بعد از کلاس قلیزاده نصفه شب باید از تو جنگل رد میشدیم یکی از باحالترین و کولترین خاطرات دوران دانشجوییم میشن
گرچه آخرش هم قسمت نشد دوتاییمون با اردو بریم کوه و صحرا ولی خوشحالم که حداقل یه بار دربند رو رفتیم باهم
مرداویج احمدی:
مافیل ما و بچهمحل عزیز! تا جایی که یادمه از بچگی با هم بودیم و خاطراتم از اون موقع خیلی گنگ هستن. ولی مهم اینه که همیشه تو رو مثل پسر عمهی خودم دوست داشتم و دارم. در ضمن چند باری هم اومدم خونتون که تو نبودی
مهرزاد تجاره:
مانی قهرمانی:
مسعودابراهیمی:
مسعود من! جادوگر سابق! بچهمحل پایه! اساماسباز قهّار! ما را به شک برده در فلسفهی وجودی یگانه! دارندهی کتب با امضای علیزاده! معاف شونده از نظام وظیفه! ایده دهندهی کسب و کارهایی که پولش را نداریم! مسعود من!
محمد بخشی:
محمود افشاری:
همونطور که میدونی تو این نوشته دارم اولین خاطراتم رو با هرکسی تعریف میکنم و خب اولین دیدار ما به قدری درخشان بود که نیازی نیست که بخوام با چنین متنهایی غبار از روی اون بردارم. «الن سیلا لومن اومن تیلمو»
سجاد مزیّن:
دوستی ما که ریشه در جادوگران داره و گروه هافلپاف و السامور و رومالسا و سرژ و دوران طلایی جادوگران در زیر سایههای آستبداد مملی، ولی خب اولین باری که از نزدیک دیدمت پارسال در چنین روزهایی بود. علاقهی خودم به سیستم رو مدیون تو ام دود
بهزاد بهزادی:
شاهین تقوی:
برسام کرباسیون:
دومین کسی که تو اصفهان دیدم، در واقع اولین نفر جدیدی که تو اصفهان باهاش آشنا شدم. اولین خاطره هم مسلما بر میگرده به همونروز در کنار سیوسهپل. لاگ رو هرطور که شده سرپا نگه دارید
محسن یکتایی:
محمدرضا قربانی:
لرد مملی ابرفورث روزهای دور آسکتبار و ژورنالیست آزادهی امروز در ارگان رسمی رسانه ی میلی و موزیسین نامدار فردا! خیلی از خاطراتی که امروز همهی ما داریم به طور غیرمستقیم به تو بر میگرده
سورنا زند:
خاطرات جادوگران که زیاد هستن، بزار برات از نمایشگاه کتاب بگم که با بچههای جادوگران بودیم و میخواستی بری بچههای درنشان فنز رو پیدا کنی. رفتی توی اون محوطهی سبز نشستی و من تو راه بچهها رو دیدم و بهشون گفتم کجایی تا بیان پیشت
پارسا ولی:
سارا بلا:
برادر گمشدهی ژاپنی من! دوست فرنوش و یوگی! رزمیکار خفن! طلبکار گاوآهن! اولین باری که دیدمت تو غرفهی نشر زهره تو نمایشگاه کتا بود که با فرنوش اومده بودی و میخواستی شمارهی کریستوفر پائولینی رو از دکتر حسینزاده بگیری :دی
نازلی مدقالچی:
یادمه اون اوایل چند باری اسمت رو از بچهها شنیده بودم ولی هیچ ایدهای نداشتم که کی هستی و از بچهها پرسیدم حالا کی هست؟ تا این که یه روز عطیفه تو رو نشون داد و گفت این نازلیه، بعد من صجبتهای قبلی یادم رفته بود گفتم نازلی کیه؟
حمیدرضا نوروززاده:
خاطرات ما که برمیگرده به ترم یک و کلاس ریاضی۱ با رضی. چنان بلایی سر استاد آوردیم که الآن وقتی بهش فکر میکنم باورم نمیشه ما در مقام یه دانشجو یه همچین کارهایی کرده باشیم توی دانشگاه :دی
نیوشا آدلپور:
یادمه وقتی تو فیسبوک ریکوئست دادی اصلا هیچ ایده نداشتم که کی هستی. بعد دیدم میآی و سلام میکنی باز هم هیچ ایدهای نداشتم. تا یه دفعه مغزم جرقههه رو زد و تونستم شخصیت واقعی و مجازیت رو با هم لینک کنم و ادت کردم
مهدی حسنپور:
اولینبار تو جشن انتشار اوبونتو ۸.۱۰ اینترپید دیدمت که در مورد اوبونتو سرور و جامعهی کاربران اوبونتو ایران صحبت میکردی. صحبتهایی که در مورد جامعهی کاربران کردی یکی از بیشترین تاثیرها رو در عضوی از این جامعه شدن روی من گذاشت
آذرخش علیزاده وندچالی:
آذرخش! خواهر بزرگ من! بچهتر که بودیم خیلی با هم دعوا میکردیم و سربهسر هم میذاشتیم. حتا یادمه یه بار میخواستی بری تو مدتی که من میآم شمال بری هتل تلار اتاق کرایه کنی برای خودت
ولی روزای خوبی بود که شاید دیگه تکرار نشه
سالومه شیرازی:
سارا نیکرفتار:
مسعود جباری:
ترم یک! همهی کلاسها! با حمید و نوید! ماجراهایی که داشتیم با هم! داستان حمید و نجار! انتقامهایی که از نجار گرفتیم! ترمهای بعد! آزمایشگاه کامپیوتر! کلاسهای اندیشه! پارک ملت! مغازهات! همهچی
فرزین همراهی:
یگانه صالحی:
یادمه جشن تولد هفت سالگی جادوگران بود که با سارا و فرنوش اومده بودی فقط برای این که تو فیسبوک ادت کنم تا برات لوازم و هدیههای مافیا وارز رو بفرستم. اد کردم و فرستادم، با کمرنگ شدن مافیا وارز اما همچنان دوست موندیم
فرزاد فربد:
آدمهای مشهور در کارهاشون زنده هستن. من قبل از این که با خودتون رودررو آشنا بشم، با شما از طریق ترجمههای خوبتون آشنا بودم. دورهی پیشدانشگاهی برای من یکی از بهترین سالهای عمرم بود و اصلیترین دلیلش هم خوندن «نیروی اهریمنیاش» در این سال
سیاوش فراهانی:
از وقتی از فیسبوک باهات آشنا شدم همیشه میخواستم ببینمت تا این که جلسات آمادمی فرصتی شد که بتونم این توفیق رو داشته باشم.از خاطرات به یاد موندنی میشه به مراسم اهدای جوایز و عکاسی با کلاه بعد از اون تو کافهی خانهی هنرمندان اشاره کرد
میلاد قاسمی:
عسل مشکوری:
بعد از انتخابات بود. شوق کارهای سیاسی. ایجاد انجمن و بعد نقشهی برگذاری یه اردو برای معرفی انجمن. این شد که دوستانی که توی اون سفر باهاشون آشنا شدم از دوستان خوب من شدن، مخصوصا تو
نویدرضا نصرتینیا:
این که در دوران دانشجویی یه همکلاسی و همدورهای مثل تو داشتم که همهجوره مثل خودم بود در سلایق و علایق که بتونم باهاش راحت صحبت کنم و در مورد اتفاقاتی که برای هردومون مهم بود صحبت کنم و باهاش کتاب مبادله کنم، از اندک شانسهای خوب من بود
حسین اوشانی:
محمد ماشینچیان:
بین بقیهی کسایی که تو این لیست هستن، تو از دوستان متأخرتر من هستی، ولی این دلیل نمیشه که دوست خوبی نباشی. اولین بار در همون مراسم اهدای جوایز هنر و ادبیات گمانهزن دیدمت. آخرینبار هم باز در جلسهی شلوغ آکادمی که در هر دو بهم خوش گذشت
صادق ذبیحی:
آرمان محمد یزدی:
روح پدربزرگ مرحوم ما که مادربزرگ ما تو را انکار میکرد، پس بر سرش هوو آوردی! به راستی چه کردهای که تو را جورج مینامند؟ آیا تو خویشتن جوجهای بیش بودی که دیگران را چنین ندا میدادی؟ تو که حتا توان حلول خویش در جسمی را نداشتی
دوستت داریم
زهرا توکلی:
سینا بینیاز:
جدای از نسبت خویشاوندی که خواهناخواه ما رو به هم مرتبط میکنه، نسبت قویتری هست به اسم دوستی که بین ما حکمفرماست. خاطرات اومدن عمو دوستعلی و رفتن به شیرگاه از جمله خاطراتی هست که همیشه برام زنده میمونه
محسن قنادپور:
فکر نکنم خاطرهای گویا تر از ورزشگاه وجود داشته باشه که طرفدارای ان حتا مسیر اشتباه بهمون نشون دادن. بعد رفتیم و از بالای نردهها پریدیم توی زمین (البته تو از در اومدی :دی) و موقع برگشت هم اون طرف خیابون موندی
مدیا قاضیزاده:
پررنگترین نقش رو در گرایش من به اوبونتو داشتی و من تا پایان عمر ازت متشکرم. میخوام برات خاطرهی تولدت رو تعریف کنم که من و مجتبا رو بردی توچال و مهمونمون کردی و «تو بستنیات رو بخور! حرف نزن». هرجا که هستی موفق باشی
امید کرات:
غزل عظیمی:
شاگرد خوب کلاسهای گنو/لینوکس که بعدها شاید اون طور که دوست داشتم گنو/لینوکسکار نشدی، ولی دوست خوبی شدی. اگه قرار نبود اینجا فقط خاطره تعریف کنم بهت میگفتم که اون دیویدی ای که تو جعبهی لپتاپت هست چهقدر خوبه :دی
شهرزاد شجاعی:
شهرزاد خوب ما! راستش خیلی وقته دارم فکر میکنم که یه خاطره بنویسم، ولی نمیتونم انتخاب کنم یه خاطرهی خاص رو. چون هرچیزی که بینمون اتفاق افتاده تا الآن خاطره هست. ولی مثلا میشه به روز آزادی نرمافزار ۲۰۱۱ اشاره کرد و بریونیای که خوردیم. خیلی خوب بود. مرسی
مهنا عسکری:
هی مهنا! ور هو یو بین؟ یونیورسیتی ایز فول آو مموریز! اسپشالی ایف یو هو عه کلس ویت داکتر بیدگلی اند یو سوروایو دت!
مطمئنا اگه دانشگاه ما دانشجوهای بیشتری مثل شما داشت جای بهتری میبود
وحید خامسی:
هوووم! سخته آدم بخواد برای یکی از بهترین دوستاش یه خاطره تعریف کنه. خاطرات جنبش سبز که زیاده و تکرار نشدنی! اما بذار خاطرهی اصفهان پارسال رو برات تعریف کنم. خداییش کف کردم که به اون سرعت آماده شدی و اومدی. بوس برات :*
شهرام امیری:
مسعود مقدم:
ناربه آراکیل جهانگیری:
ما که در ره عشق اوبونتو اسیران بلاییم :دی خاطره هم اگه بخوام برم عقب باز بر میگرده به همون جشن انتشارها. پس بذار جلو بیام و همین آخرین شبهجشن رو که تو توچال گرفتیم تعریف کنم که عالی بود. راستی سیدی ها رو تموم کردی یا مونده هنوز؟
شهاب حلمی:
آقا شهاب که از اولش هم سرور و سالار ما بوده و هست. مای بدین کوچکی را چه به تعریف منّتهایی که شهاب جان بر سر ما نهادن. خاطرم هست روزی این حقیر در حال خفگی بود، شهاب جان لطف کرده و کفش خود را از زمین برداشت تا جریان هوا به ما برسد!
نیلوفر قریشی:
از شاگردای کلاس گنو/لینوکس که خب خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داشتم در عمل از خودش نشون داد. خاطراتی هم که جداً به غیر از اون کلاسها ندارم ازت، پس فقط برات آرزوی شادکامی، سعادت و پیروزی میکنم
شروین تدین:
دانیال سحرخیز:
پویان نیکنفس:
اولین دیدار حضوری ما در شب وحشت آکادمی بود که البته مجال چندانی برای گپوگفت بیشتر پیش نیومد، ولی در بین خاطرههای مشترک سفر دماوند از رنگ و بوی بیشتری برخورداره! گرچه قسمت نشد که به خود دریاچه برسیم تا با قایق به آب بزنیم
امیر خسرو:
سیدرضا سیدقاسمی:
مسلما یکی از مواردی که ما رو به هم نزدیک کرد گوشی موتورولا آ۱۲۰۰ بود. من قبلا یه بار دیده بودمش و با دیدنش دست تو شیفتهاش شدم، طوری که در فاصلهی کمی نسبت به خریدش اقدام کردم و اعتراف میکنم یکی از بهترین خریدهای عمرم بود
مریم حسینکرد:
تا قبل از دیدنت هم که نه، تا قبل از این که با هم درس بخونیم به هیچ وجه فکر نمیکردم که هیچ دختری بتونه این قدر این مطالب رو بفهمه، در مورد پسرها هم نظرم رو این بود که شاید تک و توک بفهمن قضیه رو. اما باعث شدی که کلا دیدگاهم نسبت به دخترها عوض بشه اگه نخوام تو رو یه نمونهی منحصر به فرد بدونم :دی
نگار توییتر:
آیا من با نگار میتونم خاطرهی خاصی داشته باشم؟ دو تا آدم مختلف تو دو تا شهر مختلف! حتا فامیلیش رو هم نمیدونم که چیه؟ نه، واقعا انتظار خاطره دارین؟ مسلما جادوگران بود و ما بودیم و اتفاقاتی میافتاد، ولی چیز برجسته و خاصی به ذهنم نمیرسه الآن
دانیال خوانساری:
خب از کجا شروع کنم؟ دو تا دانشجو. اسم هر دو تا دانیال. هر دوتا ورودی ۸۶ مهندسی کامپیوتر دانشگاه آزاد تهران شمال. هر دوتا ورودی ۸۶ مهندسی آیتی پیام نور تهران. هر دوتا آیتی پیام نور رو ول کردن و چسبیدن به نرمافزار آزادشون
فرنوش ج:
از خاطرات جادوگرانی که بگذریم فرنوش رو من اولین بار به صورت رودررو تو غرفهی نشر زهرهی نمایشگاه کتاب اگه اشتباه نکنم ۸۵ بود دیدم که با سارا هم اومده بود خرید. بهترین خاطرهام بر میگرده به زمانی که همهی اطلاعاتم پرید و چون قبلا یه کپی ازش داشت تونستم برشون گردونم :دی
فرشته جباری:
فکر کردی من ازت خاطره ندارم؟ :دی خاطرهام از تو رو میخواستم هم ممکن نبود یادم بره. زدی ما رو به خاک سیاه نشوندی تو با این پاقدمت! یادمه یه بار اومده بودی نمایشکاه برای خرید و یه سری کتابات رو گذاشتی تو غرفهی ما. فرداش بود که اومدن غرفه رو جمع و نشر رو معلق کردن
محمدجواد بدیعی:
مهدی صادقی:
حسین شهرابی:
نخستین رویاروییم با استاد نمایشگاه ۸۴ بود و نشر زهره و راز داوینچی! یه مقدار بحث در مورد ترجمهی صحیح واژهی half-blood داشتیم. بغد از اون هم کلاسهای علمی-تخیلی در دانشگاه پلیتکنیک که یکیاش به دو تا نرسید و کانون ادبیات رو بستن
محسن صفری:
بچهی بابل! کلا یه بار بیشتر همدیگه رو ندیدیم و چه خوب که همون یه بار تبدیل شد به یکی از بهترین خاطرههایی که ممکنه در یادم بمونه. مگه میشه طالقان و آبشار کرکبود و اون همه زیبایی هایی که اونجا بود رو فراموش کرد؟
سعید زیردست:
بار اول دیدارمون که بر میگرده به همون جشنهای انتشار تو فرهنگسرای آیتی. ولی خب بهترینهاش یکی تو جلسهی اول گروه کاربران نرمافزار آزاد (FSUG) بود و اون یکی هم گرچه بهش نمیشه گفت دیدار و یک طرفه بود اثر خیلی خوبی داشت که توی تلویزیون اومدی و از جنبش دفاع کردی
حمید عظیمی:
با آدمای بزرگ قبل از این که ببینی آشنا میشی. این بود که حتا قبل از این که ببینمت میشناختمت. اولین بار اما فکر میکنم توی تهرانلاگ بود و مسیر برگشتش تا میدون فردوسی که با مهدی و یهاتقلابی و بقیه رفتیم. و البته دوست دارم بیشتر ببینیم هم رو
امین حسینی:
یه دوست خوب و یه گیمر حتا بهتر :دی ارنی مکمیلان قبل از من تو هافلپاف و سیریوس بلک یک دوره. اگه خاطرات جادوگران و میتینگها رو فاکتور بگیریم، فکر میکنم بیشترین خاطره از نظر زمانی روزی بود که با میلاد از دانشگاه رفتیم خونهشون
ملیکا قربانی:
معمولا اولین دیدار من با هرکسی اثر زیادی روی تفکر من دربارهی اون شخص داره و در اولین دیدارمون فقط خواهر میلاد بودی، نه چیزی بیشتر :دی این که تونستی از زیر سایهاش در بیای و تو رو به عنوان ملیکا به رسمیت بشناسم در معیارهای من خیلیه
فرود ؟:
یکی از چیزهایی که همیشه حسرتش رو میخورم اینه که چرا هیچوقت از نزدیک ندیدمت، یه بار یه برنامهای رو با هم دوتایی شرکت کنیم
دوتا چیز هست که براشون ازت ممنونم، یکی آشنایی با zenity و اون یکی اسکریپت نصب فونت فارسی
مهدی فتاحی:
از عزیزترین دوستان من در حوزهی نرمافزار آزاد. جدای از خاطرات خوب در گروه کاربران نرمافزار آزد فکر میکنم بهترین خاطرهمون سفر به اصفهان در سال ۲۰۱۰ برای جشن روز آزادی نرم افزار بود که با هم آریوس (mFat OS اون زمان) رو تست میکردیم
ایمان سلطانیان:
عباس مشایخ:
فرهاد آذرنوا:
اولین شخصیت ریمارکبلی که از اولین میتینگی جادوگرانیکه توش شرکت کردم به خاطرم هست. یادمه جشن تولد یک سالگی جادوگران بود و از همون جلوی بوف فهمیدم که این یه جادوگرانیه
دیدار بعدی اما فکر کنم تو نمایشگاه کتاب بود و راز داوینچی
علی موسوی:
محمود رحیمی:
رضا کاظمیراد:
هومن یار محمدی:
تا مدتهای مدید تنها به واسطهی تعریفهایی که مسعود میکرد با هومن آشنا بودم تا این که تو توییتر فالوش کردم و بعدها هم با هم رفتیم بیرون
یکی از خاطرات خوبم اون شبیه که رفتیم شیرینی خریدیم و همهجا رو برای پیدا کردن شیرکاکائو زیر پا گذاشتیم
هادی قربانیان:
کاج خاندان
بار اول که خب مسلما در همون جلسات آکادمی فانتری و حومه بود که هم دیگه رو دیدیم، اما اولین گفتوگوی جدی بر میگرده به خانهی هنرمندان و طرح این پرسش که چرا حسین دربرابر نصب نکردن زوزه انترپرایز روی لپتاپت هیچ عکسالعملی نشون نداد :دی
غزاله محسنی:
علی سینایی:
خاطرات اولیه که بر میگرده به ترم اول فکر کنم و کلاس ریاضی یک با رضی که رسما پدرش رو در آوردیم اون ترم و عجیب این بود که چیزی نگفت بنده خدا :دی در ضمن یه یادآوری هم خواستم بکنم که یه تماس در مورد بیمارستان لقمان باید باهام می گرفتی
بهنام ملاآقایی:
بهنامترین. ملاقاتهای اولیهی ما برمیگرده به نمایشگاههای رسانههای دیجیتال و مطبوعات که پشت سر هم برگذار شد و بعد از اون اولین خاطرهی خوب، رسمی و طولانی همون سفر دماوند بود با همهی اتفاقاتی که در طولش افتاد
حسین عزیزآبادی فراهانی:
بابای ما که خاطرات ما به هافلپاف برمیگرده همراه آیدین، وقتی که میلاد و سجاد ازش رفته بودن! اولین بار گمونم در نمایشگاه الکامپ ۸۵ بود که در میتینگ جادوگران همدیگه رو حضوری دیدیم و بعدش با هم به سمت رسالت برگشتیم
علی ضرغامی:
خب موقعی که من وارد دانشگاه شدم تو ترم سوم بودی و یحتمل همدیگه رو قبلش هم دیده بودیم، اما اولین خاطرهای که ارزش تعریف کردن داشته باشه دسته جمعی رفتن به پارک اب و آتیش بود و بعدش هم رستوران شهر آفتاب و پانتومیم
محمد فارسی:
به عنوان یه فرد مشتاق یادگیری مسلما بحث و گفتوگوهای زیادی با هم داشتیم، اما بعد از قضیهی انتخابات انجمن علمی و برگذاری کلاسها بود که رفاقتمون با هم پررنگتر شد و با حضور در تیم روبوتیک رفتوآمدمون هم بیشتر
ساسان محقق:
آقای آقایی :دی اونقدر کلاسها با هم داشتیم که بیرون کشیدن یه مورد خاص به عنوان خاطره از بینشون جداً خیلی سخته، اگه بخوام برم سر آخرین مورد و ریز طباطبایی رو مثال بزنم هم با اون وضع نمره دادنش اصلا چیز خوبی نیست، پس بگو ببینم «چه خبر؟»
پویان غفاری:
لرد جیاف کش، ویکتور کرام، کریم، لرد ولدمورت و نهایتا سر بارون خون آلود، آخرین مرد مقاومی که دسترسی داشت و اولین مرد مهاجمی که در میتینگها حاضر میشد :دی همین موجب شد که خاطرات دو نفری منتظر بقیه در میتینگها زیاد داشته باشیم
احسان نادرپور:
نگین حسینی:
سارا صمیمی:
یک بار بیشتر با هم ملاقات نکردیم ولی قبلش تعریفت رو زیاد شنیده بودم
خلاصه این که اون روز توی نمایشگاه کتاب و ماجراهایی که بعدش اتفاق افتاد از جمله حرکات عجیب محسن برای سوار نشدن به ماشین از خاطرات خیلی خوب من هستن :دی
مانی ق:
اولین بار دقیقاً و تحقیقاً ۱۷ دی ۱۳۸۹ بود که همدیگه رو دیدیم، موقع تولد جادوگران که اومده بودی دنبال فرنوش و بچهها بهت توصیه میکردن که با یه چیزی ببندیش به ندلی که نپره گازت بگیره
این هم که تاریخش دقیق به خاطرم هست چون روز قبل از تولد خودم بود :دی
حمید قاسمی:
برادر حمید، داداش ما! اولین بار به گمونم توی میتینگ جادوگران در بوف پاسداران بود که هم رو دیدیم. ولی خاطرهانگیز ترین دیدارمون شاید اون شبی بود که با میلاد و همکلاسیهاش رفتیم بام تهران، یا شاید اون شب دیگه که با سهیل و مانی و پویان رفتیم درکه
آرمان صمیمی:
آرمان زیزو! خب آشنایی ما به نوعی از همون انجمن علمی کامپیوتر بود و بعد به تیم روبوتیک رویان پیوند خورد که البته خیلی زود (در مقیاس من که تازه اومده بودم تو گروه) ازش جدا شدی و خودت رو به واقع نجات دادی از عواقبش
کتایون کریمی:
کتی! دیدارهای ما هم اولین بار برمیگرده به جلسات حضوری سایت انقلاب فانتری تو محل اسبق دفتر نشر زهره و بعد ها نمایشگاه کتاب و غرفهی نشر زهره و همینطور تا آکادمی فانتری و حلسات عفتگی اون ادامه پیدا میکنه
سینا مباشرفر:
فرشاد آریامنش:
شقایق ؟:
مرصاد مستقیمی:
دنیل هولباخ:
وحید چاوشی:
پروفسور بینز رو هم من اولین باری که به خاطرم میآد تو میتینگ بوف پاسداران دیدم، که بعد از اون همه با هم رفتیم پارک نیاوران و کلی گشتیم و بعدش من حساب نکردم که یه تیکه رو با ماشین رفتیم و خواستم پیاده برگردم خونه که سرویس شدم رسما
علی رحیمی:
گِل! اولین بار به خوبی خاطرم هست که تو نمایشگاه کتاب بود که دیمت و با کتابت آشنا شدم و این دیدارها همینطور ادامه پیدا کرد فقط این زمانها و نمایشگاهها بودن که تغییر میکردن. ایده ی شعر گفتن در جا به اسم خریدار هم از اون ایدههای ناب بود
سالومه پدرام:
شاهین نامی:
سیاوش عیزاده وندچالی:
من چی بگم الآن؟ ما با هم زندگی کردیم و با هم بزرگ شدیم و خاطراتمون اصلا قابل شمارش و یا حتا تفکیک از هم دیگه نیست. من چه طور میتونم یه خاطره از این هم زندگی بردارم و اون رو تغریف کنم؟ نه! من هرگز همچین خیانتی نمیکنم. تمام زندگی ما خاطرهاست
هدایت وطنخواه:
بچهی اصفهان و از کسانی که به واسطهی گروه کاربران نرمافزار آزاد شناختم و از این که شناختمش به خودم میبالم. بهترین خاطرهام هم هنوز اتفاق نیفتاده و اون شیرینی دادنش (اسماً شیرینه، باطناً ناهار یا شامه) به مناسبی این اتفاق آخریه
بابک چلنگی:
اولین بار توی نمایشگاه کتاب بود که اومده بودی غرفهی نشر زهره و سراغ بچههای جادوگران رو گرفته بودی و دکتر من رو بهت معرفی کرد. یادمه سراغ سهیل رو میگرفتی. اونجا خیلی با هم صحبت کردیم و دست سرنوشت بود که دوباره به هم نزدیکمون کرد
آزاده ویوارا:
مارال نوری:
گرچه به نوعی فامیل هستیم، اولین خاطرهی ما از پشت تلفن شکل گرفت. بعد از انتشار هریپاتر و پرنس نیمهاصیل بود که کتابها برای من مشتاقی که از هوادارای اصلی این ترجمه بودم فرستاده نشده بود و هیچچیز نمیتونست جلوی به پاترهد رو برای رسیپن به کتابش بگیره
فروغ علیزاده وندچالی:
محمدجواد کاظمی:
اولین برخوردهای ما با همدیگه به خاطر آقامون نامجو بود. یادمه توی حیاط ساختمون دو با مسعود نشسته بودم و داشتم نامجو گوش میکردم که تو و محسن طبسی رد شدین، بعد برگشتی گفتی تو هم نامجو گوش میدی؟ من اکه هر روز گوش نکنم خوابم نمیبره
گلبرگ رحمانی:
اون اوائل که تازه شناخته بودمت فکر میکردم از بقیه خیلی بزرگتری و برام باعث تعجب بود که چهطور با این بچهها میگردی
بعدا تو گفتوگویی که با میلاد داشتم سن واقعی تو و چند نفر دیگه رو فهمیدم و تا چند روز تو شوک بودم :دی
مهدی تهبازی:
شاید اولین نفری بودی که دوستیمون از انجمن اسلامی شکل گرفت، در حقیقت از ابتدای شکل گیری ایدهی تأسیسش؛ و خب گرچه خود انجمن چیز زیادی عایدمون نکرد جز یه سری مشکلات، همین آشناییها میتونه شکلگیریاش رو توجیه کنه
ساناز نامدار:
اون اوایل تو فیسبوک نمیشناختمت، یادمه اول میلاد پیشنهاد دوستی داد و چون نمیشناختمت قبول نکردم، بعد خودت درخواست دوستی دادی و باز هم نمیشماختمت. بعد تو میتینگ دیدمت و باز هم نشناختمت، بعد که تو عکسها تگ شدی شناختم بالاخره =))
مانی حبیباللهی:
مانی از اولین شخصیتهاییه که در فضای غیر مجازی به عنوان عضو جادوگران شناختمش. در واقع اولین کسی از بچههای جادوگران که باهاش آشنا شدم، اون هم توی جشن تولد یک سالگی سایت
یک بار هم که در شرایط بدی بودم، با هم صحبتهای خوبی کردیم که ازش بینهایت ممنونم :*
سهیل حسینیان راد:
قدیمیترین خاطرهای که الآن به یادم میآد خاطرهی پاس کاری کردن یه میوهی کاج توی یکی از پارکهاست که وسط کار کاج افتاد سمت یه یارو ژاپنیه، بعد یارو پرید استوپ زانو کرد کاج رو و پاس داد بهمون. بعدها شایعه شد که اون یارو بابای چو چانگ بوده
میلاد قربانی:
یه میتینگی بود که من اول از همه رسیدم، میلاد که اومد من رو نمیشناخت، ولی من شک داشتم که این از بچههای ما باشه. بقیه هم اومدن و چون من رو میشناختن میاومدن پیش من. همه جمع شدهبودیم و میلاد تنها، از لیست اعلام حضور فهمیدیم این زاخاریاس اسمیته :دی
مرضیه امیدی:
متین مولایی:
اولین دیدارمون تو نمایشگاه کتاب و غرفهی زهره بود، درست کمی بعد از انتخاب به عنوان بهترین شخصیت تازهوارد. اول به شخصیت نمیشناختم، فقط به عنوان یه عضو از جادوگران. ولی در صحبتی که با چندتا از بچههای دیگهی جادوگران پیش اومد فرهاد اشاره کرد که این کریچره
امین رضاالله:
یادمه بار اول تو ناهار خوری فیض داشتی داستان کتاب شیش هری پاتر با ترجمهی خانم گنجی رو تغریف میکردی برای بچهها و من اینقدر از این که یه هممدرسهایم این ترجمه رو میخونه خوشحال شده بودم که حتا تصور این که از اعضای جادوگران باشی رو هم نمیکردم
برزو علیزاده وندچالی:
نگار نیکنفس:
سجاد عسگری:
اولین آشناییهامون هم بر میگرده به دوران قبل از انتخابات. یادمه اون زمان هرروز روزنامهی شرق می خریدی و میآوردی دانشگاه. بعدها ولی روزنامهی همهمون شد «اندیشهی نو». بعد انتخابات هر روزنامه ای که میرفتم سمتش درجا توقیف میشد.
کیا طاهری:
اولین خاطره فکر میکنم تو جشن انتشار اوبونتو ۹.۰۴ بود که کنار هم نشسته بودیم و اولین صحبتمون هم بر سر توزیعها و فلسفهی اوبونتو و جنتو بود. بعدش دیگه سرگرم درس و زندگی و کنکور بودی تا این که تو دانشگاه تهرانجنوب پیدات کردم
سجاد رضویزاده:
با شخصیتت که خیلی وقت پیش و از طریق عکسهای میتینگها آشنا بودم. اسمت رو ولی نمیدونستم. یادمه وقتی تو فیس بوک اد کردی زنگ زدم از میلاد پرسیدم سجاد رضوی زاده می شناسی؟ گفت آره بابا، همون تیکای خودمونه :دی
ساسان نمیرانیان:
روزبه شفیعی:
اولین دیدار حضوریای که به خاطرم مونده جشن انتشار اوبونتو ۱۰.۰۴ بود که توی اون سالن ارامنه برگذار میشد که کوتاه بود البته. بعد از اون اما جشن روز آزادی نرمافزار بود که دسته جمعی اومدیم اصفهان و حسابی زحمتت دادیم
یه انقلابی:
اولین بار که با هم در یکجا حضور داشتیم و من فقط اسمت رو شنیدم و از حضورت آگاه شدم جشن انتشار اوبونتو ۹.۱۰ بود تو سالن شهید قندی. یادمه آقای هومن مهر داشت دربارهی نرمافزار آزاد ارائه میداد و از مقالهای که نوشته بودی اسم برد
نقشهی کوچهی اختر

کوی اختر جاییست
که تمام ایران
خواه آن پیر نحیف
یا که افراد جوان
که بسی خسته شدند
از دروغ و ظلمی
که روا می گردد،
چشمشان خیره به آن
روزگاری خوش بود
که در این کوی یکی
حرفهایی میزد
که از آنجا که میآمد از دل
مقصدش بیشبهه
دل طوفانزدهی آنان بود
او برای این قوم
پدری بود که میسوخت دلش.
پس برای آنان
آنقدر کرد اصرار
که بَدان سوزاندند
دست و پایش، سر و رویش، همهی بال و پرش.
به خیال خودشان!
بُرده اینگونه گمان
که چو بستند سر کوچهی وی
حبس گشته لابد
آن که میخواست که مردم همه آزاد شوند.
پس نمیدانستند
و ندانند هنوز:
کوی اختر جاییست
که در اعماق دلش
دو نفر آزادند
یک حکومت امّا
اندر آن زندانیست…



